تبليغاتX
bitter tulip
bitter tulip
  دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

برای سحر....
                 برای سحر.......

پیش از انکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه اغاز می کنم فریاد میکشم که ترکم گفتند چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم که احساسم را اندیشه و رویایم را زندگیم را با او قسمت کنم.... 

     

نگو از گل ، نگو از یخ
که در پاییزم
نگاهم کن ، نگاهم کن
چه دردانگیزم
با من نه گل نه آواز
نه آسمان ، نه پرواز
گل مرده ی آوار برگم
پاییزی ام ، هم فصل مرگم
اگر در شب ، اگر در باد
اگر در اشک می رویم
کدامین گل ؟ کدامین باغ ؟
من از پاییز می گویم
اگر ماهم ، اگر خورشید
اگر هم بغض باران
همه عشقم ، همه بخشش
از اینجا تا بهاران

نوشته شده توسط آرمان در Sun 8 Nov 2009 و ساعت 22:44
اشباح گویا ( Goyas ghosts)
            

وقتی ازادی از جایی رخت بر بندد

از اولین ها نیست

دومین ها

سومین ها نیزمی ماند

تا همه چیز از دست برود

ازادی اخرین ان ها است ( والت ویتمن)

 

همواره دوست داشتم ( و البته دارم ) به دنبال دیدن فیلمها و سریالهای تاریخی باشم و در این زمینه

خیلی از فیلمها را دیده ام و خیلی ها  را از دست داده ام و یکی از این نوع فیلمها  دیدن فیلم اشباح گویا

( los fantasmas de goya ) بود که روایت تاریخی بود به حرفهایی از جنس زمان زمانه ای که نه از دست

رفته و گذشته و شاید به هر نوعی تکراروار میچرخد .

 

 داستان روایت تاریخی از سال 1792 و شهر مادرید و انجمن تفتیش عقایدی اغاز میشود که میلوش

 فورمن( کارگردان ) اغازش را خواندن کتاب درباره تفتیش عقایدی در حکومت کمونیستی چکسلواکی

( سابق ) میداند که در دادگاهها متهمان را به رغم بیگناهیشان به چیزهایی که به انها دستور داده شده

 بود فرا میخواندند تا اعتراف کنند . انجا که اعترافات جعلی روشی بود تا مرتدانی که به مقدسات توهین کرده بودند احضار شوند

 نادم شده وتواب کنند و روح پلیدشان را با دم مسیحیایی ازاد کنند و به خدا پرستی و

 عدالت برگردند در زیر چرخ شکنجه ها برهنه و زنجیر شده در حالتهای نورانی و پر از معنویت

 قرون وسطی در دخمه ها و سیاهچالها با صدای بلند بیان کنند که حقیقت چیست و به ان اعتراف کنند و

 فرقی نمی کرد متهم بیگناه بود یا گناهکار و در این میان اصولن زنده می ماند یا جان می داد .

چرا که به قول برادر لورنزو که در ظاهر تلاش داشت اخلاق را به جامعه برگرداند و در عین حال خود مجری

عدالت انگیزاسیونی بود اگر ترس از خدا وجود داشت ترس مانع اعتراف دروغین می شد و خداوند قدرت دفاع و ایستادگی را

میداد چرا که خود خدا بازجو بود!

و به روایت مانس اشپربر : بگذار از من متنفر باشند اما بترسند و سرود مهر و پرستش بخوانند و انجا که

 برادر لورنزو  به انقلابی روشنفکر تبدیل میشود که این تقدس زدایی را درهم می شکند فاحشه  وار و خواستن بستن چشمان کسانی

 است که در برابر نور ازادی تاب نمی اورند

اما زمان و اجل فرصت نمیدهد چرا که فرجام کار اونیز رسیده است ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرمان در Sat 17 Oct 2009 و ساعت 2:32
عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان
                    

                                برای قلمهایی عاشقانه که به کودکانشان درس انسانیت می اموزند

                                برای قلمهایی که لبخند زندگی را ازغم به قدرت بر می گردانند

                               

برای قلمهای شکسته

برای تمام قلمهای عاشق ....

زیبایی کرشمه او را

قرقاولان شاد جوان تصویر کرده اند

این با قلم

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت؟

دیدار او

دنیای خواب شانه به سرهاست

ایا مگر نه شانه به سرها را با یک نگاه بیدار کرده است ؟

این با قلم

با این قام

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت ؟

گفتم :

با هر صدا تو امده ای در طلوع صبح

این افرینش است

این افرینشی است در اغاز صبحدم

اما

این با قلم

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت ؟

گفتم :

از گیسوان خویش مرا اویزان کن!

در افتاب زنده مرا ازاد کن

گفتم :

حتی مرا بکش

این یک رهایی است رهایی

این مرگ در میانه گیسو را می گویم

اما

این با قلم

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت ؟

مثل گیاه سبزی در اب

اب مشترکی عاشق می غلطید

چون سفره ای پر از گل و ریحان و اسمان

در اب

اب مشترکی عاشق می غلطید

گفتم :

اگر دوباره نگاهش کنم در اب

در ابهای عاشق خواهم مرد

بستم دو چشمم را که نبینم

زیرا

زیباییش

بصیرتی از اسمان و دریا می خواست

زیباییش

با کوری ام

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت؟

رضا براهنی

نوشته شده توسط آرمان در Thu 24 Sep 2009 و ساعت 14:30
گفتنی‌ها كم نیست
                      

                  هفت سال از کوچ مرد تنها گذشت  ان که نام و ترانه هایش  در زمان حیاتش

                   ممنوع بود و بعد از کوچش  رها و ازاد شدند .......

                                                      

                                                من و تو  ساده‌ترین شكل سرودن را در معبرباد  

                                                با دهانی بسته واماندیم
                                                                                   من و تو كم بودیم
                   من و تو امّا در میدان‌ها اینك، اندازه ما می‌خوانیم
                                                                                    ما به اندازه ما می‌بینیم
                                        ما به اندازه ما می‌چینیم
                                                                           ما به اندازه ما می‌گوییم
                           ما به اندازه ما می‌روییم

                                                              ( فرهاد مهراد   ۱۳۲۲- ۱۳۸۱ )

                            

نوشته شده توسط آرمان در Sun 30 Aug 2009 و ساعت 18:34