تبليغاتX
bitter tulip
bitter tulip
  دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

کلاس (( درد مشترک ))
                                   

شما این یادداشت را با هر عنوانی که دوست داشتید بخوانید. بستگی به روحیه خودتان دارد که کدام عنوان را می پسندید. برای من همه اش یک معنا دارد و می کوشم رابطه خودم را با خودم با خانواده ام و با شما یا انها توضیح دهم اما در مورد سمیرا قضیه کمی فرق میکند.

وجه پدری:

رابطه من با سمیرا چهار وجهی است. قبل از همه پدر او هستم باهمه دغدغه های یک پدر از این بابت کاملا عاطفی ام. مثلا نگرانم که غذایش را درست خورده یا نه

اگر مریض شده به دکتر رفته یا نه اگر به دکتر رفته دوایش را خورده یا نه ایا خسته نیست؟ ایا دلسرد نیست؟ اگر رقبایش از سرحسادت او را نفی کرده اند ایا به تنهایی از پس بخشیدن انها برامده؟ ایا توانسته پس از یک روز دلخوری موضوع را فراموش کند و بجای انکه به انچه گفته اند بیندیشد به انها و بیماری حسادتشان اندیشیده باشد و انها را بخشیده باشد؟ به او می گویم در این موارد چون طبیبان باش و بیماران سرما خورده ات را ببخش که در این مرز و بوم بیماری روح بنام حسادت از بیماری جسم به نام سرما خوردگی رایج تر است. ببخش! که اگر نبخشی این بیماری مسری است و واگیر دارد و نوع مزمنش کشنده است و اگر دچار شوی عقده ات را از عقیده ات باز نمی شناسی و از راهی که می روی می مانیو به نفی راهی که دیگران می روند مشغول می شوی.

داشتم میگفتم که رابطه من با سمیرا چهار وجهی است و گفته بودم قبل از همه پدر او هستم با همه دغدغه های یک پدر

به خاطر همین به او می گویم جامعه تازه مدنی شده ایران!

همان جامعه روستایی قبلی است زمین روستایی تشنه است درخت های باغ بی برش میل رشد دارند و متاسفانه اب کم است. پس سر تقسیم اب دعوا می شود این دعوای اب در جامعه روستایی حالا به هزار جور دعوای دیگر شهری بدل شده است. پس روستایی جنگنده بر سر اب را برای تشنگی زمینش ببخش حتی خودت را هم ببخش که می گویند ان که به دشمنش زیاد بیندیشد چون او می شود و مگر می شود این همه مورد حسادت بود و حسود نشد؟

انها را ببخش خودت را ببخش و مرا هم ببخش چرا که تو به انها زیاد فکر می کنی و من به تو

من همواره می اندیشم ان اندازه که به تو هنر و سینما را اموختم انسان بودن را اموخته ام؟ ای وای... رها کنم این دغدغه های بی نام و نشان را در روزگاری که پدران بی شماری برای دخترانشان تنها نان شب جستجو می کنند من برای تو به دنبال کدام عرفان می گردم؟

وجه دوستی:

وجه دوم رابطه من با او دوستی است از این به بعد حتی با پدرش در می افتم که او دیگر بزرگ شده. اصلا به تو چه! مگر او بچه است که هی در زندگیش دخالت می کنی؟ تا کی معلم اخلاق او هستی؟!اصلا تنها مشکل او پدری توست! او خودش بدون دغدغه های مادی و معنوی تو بزرگ می شود. رشد او در گرو حذف توست همانطور که در پروسه رشد هر جوانی پروسه نفی پدری دیده می شود. بخاطر همین از همان وجه رابطه ام که دوستی است جلوی پدر سمیرا را می گیرم که: محسن ول کن! فایده ندارد! هر چه را بگویی حتی اگر حقیقت محض را هم بگویی بی فایده است او برای انکه به استقلال خود برسد برای بدست اوردن اعتماد به نفس خودش تو را نفی میکند و جلویت می ایستد و حرف تو را نمی شنود یا به گوش نمی گیرد و اگر ان حرف خیلی هم به دردش بخورد فقط چون تو زده ای ان را نفی می کند نه برای انکه با ان مخالف است برای انکه جوانی اش کامل شده باشد اگر خیلی باهوش باشی در این مرحله حرف های بی ربط و غلط را مطرح کن درست عکس انچه را که می خواهی بگو که او با نفی ان هم بلوغ روحی اش را بدست اورده باشد هم حقیقتی را از دست نداده باشد

راستی از کدام حقیقت که پیش من است و پیش او نیست صحبت می کنم؟!

در اینجا با همه دوستی و شناختم نسبت به او هوش خود را نادیده می گیرم و فراموش می کنم که او کلک مرا خواهد فهمید و تازه فلسفه خود راهم از یاد برده ام که حقیقت بخش است و دست یک نفر نیست که در پرسپکتیو حقایق نه تنها حقیقت نسبی است که حتی حقیقت نسلی است. همین مساله را وقت هایی که با خودم خیلی دوستم به مادرم میگویم کافیست پس از دو ماه به خانه مادرم بروم او هنوز مراقب است که غذایم را درست میخورم یا نه متکای زیر سرم نرم است لباسم تمیز است موهایم مرتب است یا نه نکند کسی مرا ازرده باشد همیشه می گوید:(( باز چقدر لاغر شده ای!)) و اگر او همیشه درست گفته بود نباید چیزی دیگر از من باقی مانده باشد و وقتی بچه هایم به او میگویند:(( عزیز جان این مرد دیگر بچه تو نیست پدر ماست)) نمی خواهد بپذیرد و هی مرا ناز و نوازش می کند و لوس می کند و هر چه به او میگویند: (( عزیز جان! مگر وقتی شما نیستید گلیم خودش را بدون شما که مادرش باشید از اب نمی کشد بیرون؟ پس ولش کن بیچاره را)) ولی مادرم که مادر بزگ انها باشد مگر ول می کند؟ در این مورد بچه های من وجه دوستی شان بر وجه بچه من بودنشان غلبه می کند و جلوی مادر من می ایستند درست مثل همان موقع ها که وجه دوستی من جلوی وجه پدری سمیرا می ایستد و یقه چاک می دهد و او را از رو می برد

وجه معلمی:

وجه سوم من معلمی سمیراست من طولانی ترین معلم سمیرا هستم این هم شد صفت؟ در روز گاری که برای هر موصوف دو هزار صفت ریخت و پاش می شود از مومن حزبی تا کافر حربی از فاسق و فاجر و ظالم تا عالم و جاهل و غافل و کاذب چرا فقط صفت(( طولانی)) به این معلم موصوف رسیده است؟!

چون صفت دیگری را نمیتوانم بخودم نسبت بدهم که خودم هم ان را قبول داشته باشم

می پرسم ایا من بهترین معلم او بوده ام؟ نبوده ام؟ اگر من نبوده ام پس که بوده است؟ هر چه بوده ام سمیرا طولانی ترین اموزشها را با من داشته است لاقل معلم فیلنامه نویسی دکوپاژ هدایت بازیگران برنامه ریزی تدوین صدا گذاری نقد فیلم و مقداری از اموزش علوم انسانی او با من بوده است.

حدود چهار سال و اندی پیوسته و چیزی کمتر از بیست سال ناپیوسته تئوریک و پراتیک این وجه معلمی من حتی از وجه پدری ام سمج تر است بویژه پس از مرگ همسرم هر روز فکر کرده ام که بزودی من هم میمیرم و این بچه ها که سرنوشت حضورشان در این هستی پیچیده به من هم مربوط بوده با این همه جهل و سادگی چه کنند؟ غافل از اینکه مگر خودم با این همه جهلم در مقابل هستی پیچیده چه کاری کردم و مگر پدران ما برای این همه پیچیدگی جامعه شهری و پیچیدگی هستی از پیش چه کرده بودند؟ دانش کدام پدری جهل فرزندانش را در مقابل پیچیدگی هستی بیمه کرد که مال من بکند؟!

اما وجه معلمی ام لجباز است مگر دست بر می دارد؟ در این مورد از هر شاگرد تنبلی کودن تر است تنها چیزی که می داند اموختن است حتی اگر کلاسش بی مشتری باشد حتی اگر مجبور شود تخته سیاه دانش نا چیزش را بر دوش بکشد و در کوه های تنهایی پرسه بزند و اوارگی و در به دری بکشد

برای همین مدام کتاب گیر می اورم و مدام مطالبی را که مهم می دانم علامت می گذارم تا بچه ها انها را بخوانند مدام در ماشین و میهمانی و سفر کلاس می گذارم از کلاس های یک ماهه تا یک روزه و یک ساعته و یک دقیقه ای می گویم: ببین سمیرا ببین میثم ببین حنا انچه الن می گویم یک موضوع کلاسی است می دانم که وقت ندارید اما فقط کلاس من یک دقیقه طول می کشد. نام این کلاس (( درد مشترک)) است اگر انچه تو را درد اورده درد همگانی است ان را در فیلمت در عکس ات در قصه ات فریاد کن اگر درد شخصی است و فقط به تو یکی مربوط است تحمل کن. یا اگر نمی توانی فریاد نکنی در جایی فریاد کن که فقط چشم خودت ببیند و گوش خودت بشنود. از گوش و چشم جمعی ملل تماشگر و شنونده استفاده یا سوء استفاده شخصی نکن

و یکباره خودم را می بینم با تخته سیاهی بر دوش نا تمام بی مشتری مشتری هست نه اینکه نباشد هست اما روحش جای دیگری است

ده نفر منتظر مصاحبه اند از غربی و شرقی و وطنی و به همه شان برخورده که دیر شده و سمیرا از من و همه انها عصبانی است که هنوز یک عالمه کودکی نا کرده دارد که در این باره خودش مقصر است و یک عالمه جوانی نا کرده پیش رو دارد که شاید من مقصرم شاید هم خودش مقصر است و شاید هم کس دیگری مقصر است. در هستی معلولیت ها کدام علتاز میان سلسله علل اصلی تر است من نمی دانم همه و هیچ کس چون بنا به ان مثل معروف(( هر که را شناختم بخشیدم)) و همه کس حتی خودش که در حقوق مبحثی داریم با عنوان(( نقش قربانی در وقوع جرم)) و درژنیک ژنی داریم بنام ژن هنرمند ژن غالبی که همه شقوق دیگر از جمله کودکی و جوانی را مغلوب می کند. همچنان که ژن اعتیاد داریم و همچنان که ژن عشق وژن ایمان وژن کفر.

به هر جهت از این وجه من هنوز معلمی ناتمامم که ناتمامی ام مرا رنج می دهد و اصرارم بر اتمام معلمی ام بچه ها را و بدتر از ان اینکه هنوز برای خودم شاگردی ناتمامم این همه کتاب نخوانده این همه حقیقت کشف ناشده این همه زاویه دید زاویه یابی نشده ای عمر بیهوده از تو سیر و ناتمامم دست اخر گیج و ویج از خودم می پرسم: من کدامم؟ پدرم؟ دوستم؟ معلمم؟ همکارم؟ از هر کدام جقدر هستم و تا کی؟ و چرا؟ چگونه از این همه کودک بی پدر رویم می شود که این اندازه پدر سمیرا یا حنا یا میثم باشم و از این همه ادم تنها رویم می شوم که این اندازه دوست خانواده و دوستانم باشم و از این همه نیازمند دانستن می توانم تا این اندازه صرفا معلم حدود صد شاگرد و دستیاری که تاکنون داشته ام باشم؟ باشم یا نباشم؟ باشم؟ چرا؟ نباشم؟ چرا؟

سوال ها بیهوده است و جواب ها بیهوده تر اما هر چه هست بازی با کلمات نیست درد بی رابطه بودن دو نسل است یا حتی یک نسل با خودش یا حتی یکی با خودش میگویند پس از گرسنگی تنهایی مشکل اصلی بشر است.

وجه همکاری

می گفتم رابطه من با سمیرا چهار وجهی است . پدر اویم دوست اویم معلم اویم و همکار او بویژه در زمینه طرح فیلمنامه و تدوین لاقل تاکنون همکار او بوده ام در این مورد کاملا نفر دومم تجربه به من اموخته است که در سینما کارگردان حرف اول را می زند و بقیه نفر دوم این امرند

به همین دلیل خودم را در زمینه تدوین و فیلنامه به عنوان یک دستیار متخصص در اختیار سمیرا گذاشتم نه به عنوان مولف دوم طرح فیلنامه تخته سیاه که ازمن است خلاصه داستانی است که در زمان فیلمبرداری شکل فیلنامه بخود گرفته دیالوگ ها و ریزه کاری ها روابط و پرداخت شخصیت ها از سمیرا است در مورد تدوین قبل از هر چیز خودم را به عنوان یک متخصص کار با میز مونتاژ- که دستم تندتر از سمیرا است- در اختیار او گذاشتم و گرنه او خودش بخوبی با میز مونتاژ کار می کند گیریم کندتر از من

بعد گذاشتم تا فیلم او خودش را به همان شکلی که کارگردان خواسته نشان بدهد بعد شروع کردم به ایراد گرفتن از فیلم اما حق وتو را برای او باقی گذاشتم و هر جا نپذیرفت حق را به او دادم حتی اگر به خودم و تجربه ام گران امد

در این وجه چهارم برخلاف وجه دیگر دست و دلباز بوده ام و رابطه ام وسیع بوده هر چند پنهان تاکنون بیست و دوسه فیلمم سینمایی را رسما و چندین فیلم را غیر رسمی تدوین کرده ام از تدوین های رسمی نیمی از ان فیلمهای خودم بوده نیمی از ان فیلمهای دیگران در موارد غیر رسمی یک طرف یا دو طرف خواسته ایم که نام من مخفی بماند که گاهی از بس اسم خودم را در هر جا دیدهام اندیشیده ام که تنها جای قشنگ باقی مانده روی اخرین سنگ است.

در امر داستان و فیلمنامه اوضاع از این هم گل و گشاد تر بوده است اول اینکه جلوی دهانم را نمی توانم بگیرم هر طرحی را برای هر کسی ممکن است تعریف کنم و بسیار شده که طرح هایم به تعارف یا یغما رفته است اگر به تعارف رفته از ان هنرمند محترم خواستهام لطف کند نام مرا حتی به عنوان تشکر نیاورد که گاهی اورده و اگر به یغما رفته که از خیر ان گذشته ام و به این دل خوش کرده ام که اندیشه ام گسترده تر از توان اجرایی خودم بوده است گاه این به یغما رفتن ایده ها و نوشته ها از چنان بزرگانی بوده که خودم هم شاخ در اورده ام پس نمیگویم که شما شاخ در نیاورید شاخ چیز خوبی نیست در نیاورید معمولا گذشته ام و گذشته ام گاهی حتی کسانی به این یغما دست یازیده اند که ظاهرا 180 درجه مخالف من می اندیشند یا ادعایش را دارند و بخشی از امور روزانه شان به صفت نسبت دادن به موصوفی که من و امثال من باشیم مر بوط است. اما من نمیرنجم و خوشحالم که ایشان به افکار من الوده شده اند حتی اگر افکار مرا و ایده های مرا دزدیده باشند در این موارد احساسم با شیطان رجیم یکی است هر که را به افکار خودم الوده می کنم شادتر می شوم چون جهنمی را که قرار است در ان بسوزم گسترش می دهم شاید هم شریک جرمی می تراشم تا مجازات را تقسیم کنم

گاه که خیلی سمیرا را دوست دارم ارزو میکنم ای کاش او دختر من نبود و ای کاش او شاگرد من نبود و ای کاش او حتی دوست من نبود و ای کاش او فقط همکار من بود.

نمی دانم. شاید هم این مطالب را از سر شرمساری برای همه ان دختران و پسرانی نوشتم که نتوانستم برایشان پدری کنم.

بر گرفته از متن منتشر نشده کتاب (( تخته سیاه)) از انتشارات روزنه

 

نوشته شده توسط آرمان در Mon 30 Nov 2009 و ساعت 12:10
برای سحر....
                 برای سحر.......

پیش از انکه به تنهایی خود پناه برم از دیگران شکوه اغاز می کنم فریاد میکشم که ترکم گفتند چرا از خود نمی پرسم کسی را دارم که احساسم را اندیشه و رویایم را زندگیم را با او قسمت کنم.... 

     

نگو از گل ، نگو از یخ
که در پاییزم
نگاهم کن ، نگاهم کن
چه دردانگیزم
با من نه گل نه آواز
نه آسمان ، نه پرواز
گل مرده ی آوار برگم
پاییزی ام ، هم فصل مرگم
اگر در شب ، اگر در باد
اگر در اشک می رویم
کدامین گل ؟ کدامین باغ ؟
من از پاییز می گویم
اگر ماهم ، اگر خورشید
اگر هم بغض باران
همه عشقم ، همه بخشش
از اینجا تا بهاران

نوشته شده توسط آرمان در Sun 8 Nov 2009 و ساعت 22:44
اشباح گویا ( Goyas ghosts)
            

وقتی ازادی از جایی رخت بر بندد

از اولین ها نیست

دومین ها

سومین ها نیزمی ماند

تا همه چیز از دست برود

ازادی اخرین ان ها است ( والت ویتمن)

 

همواره دوست داشتم ( و البته دارم ) به دنبال دیدن فیلمها و سریالهای تاریخی باشم و در این زمینه

خیلی از فیلمها را دیده ام و خیلی ها  را از دست داده ام و یکی از این نوع فیلمها  دیدن فیلم اشباح گویا

( los fantasmas de goya ) بود که روایت تاریخی بود به حرفهایی از جنس زمان زمانه ای که نه از دست

رفته و گذشته و شاید به هر نوعی تکراروار میچرخد .

 

 داستان روایت تاریخی از سال 1792 و شهر مادرید و انجمن تفتیش عقایدی اغاز میشود که میلوش

 فورمن( کارگردان ) اغازش را خواندن کتاب درباره تفتیش عقایدی در حکومت کمونیستی چکسلواکی

( سابق ) میداند که در دادگاهها متهمان را به رغم بیگناهیشان به چیزهایی که به انها دستور داده شده

 بود فرا میخواندند تا اعتراف کنند . انجا که اعترافات جعلی روشی بود تا مرتدانی که به مقدسات توهین کرده بودند احضار شوند

 نادم شده وتواب کنند و روح پلیدشان را با دم مسیحیایی ازاد کنند و به خدا پرستی و

 عدالت برگردند در زیر چرخ شکنجه ها برهنه و زنجیر شده در حالتهای نورانی و پر از معنویت

 قرون وسطی در دخمه ها و سیاهچالها با صدای بلند بیان کنند که حقیقت چیست و به ان اعتراف کنند و

 فرقی نمی کرد متهم بیگناه بود یا گناهکار و در این میان اصولن زنده می ماند یا جان می داد .

چرا که به قول برادر لورنزو که در ظاهر تلاش داشت اخلاق را به جامعه برگرداند و در عین حال خود مجری

عدالت انگیزاسیونی بود اگر ترس از خدا وجود داشت ترس مانع اعتراف دروغین می شد و خداوند قدرت دفاع و ایستادگی را

میداد چرا که خود خدا بازجو بود!

و به روایت مانس اشپربر : بگذار از من متنفر باشند اما بترسند و سرود مهر و پرستش بخوانند و انجا که

 برادر لورنزو  به انقلابی روشنفکر تبدیل میشود که این تقدس زدایی را درهم می شکند فاحشه  وار و خواستن بستن چشمان کسانی

 است که در برابر نور ازادی تاب نمی اورند

اما زمان و اجل فرصت نمیدهد چرا که فرجام کار اونیز رسیده است ....

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرمان در Sat 17 Oct 2009 و ساعت 2:32
عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان
                    

                                برای قلمهایی عاشقانه که به کودکانشان درس انسانیت می اموزند

                                برای قلمهایی که لبخند زندگی را ازغم به قدرت بر می گردانند

                               

برای قلمهای شکسته

برای تمام قلمهای عاشق ....

زیبایی کرشمه او را

قرقاولان شاد جوان تصویر کرده اند

این با قلم

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت؟

دیدار او

دنیای خواب شانه به سرهاست

ایا مگر نه شانه به سرها را با یک نگاه بیدار کرده است ؟

این با قلم

با این قام

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت ؟

گفتم :

با هر صدا تو امده ای در طلوع صبح

این افرینش است

این افرینشی است در اغاز صبحدم

اما

این با قلم

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت ؟

گفتم :

از گیسوان خویش مرا اویزان کن!

در افتاب زنده مرا ازاد کن

گفتم :

حتی مرا بکش

این یک رهایی است رهایی

این مرگ در میانه گیسو را می گویم

اما

این با قلم

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت ؟

مثل گیاه سبزی در اب

اب مشترکی عاشق می غلطید

چون سفره ای پر از گل و ریحان و اسمان

در اب

اب مشترکی عاشق می غلطید

گفتم :

اگر دوباره نگاهش کنم در اب

در ابهای عاشق خواهم مرد

بستم دو چشمم را که نبینم

زیرا

زیباییش

بصیرتی از اسمان و دریا می خواست

زیباییش

با کوری ام

با این قلم

عاجزتر از تمام قلمهای عاشقان

اخر چه ارتباط تواند داشت؟

رضا براهنی

نوشته شده توسط آرمان در Thu 24 Sep 2009 و ساعت 14:30