تبليغاتX
bitter tulip
bitter tulip
  دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

من یه فاحشه ام
              بگذار زاهدان سیه دامن                   رسوای کوی و انجمنم خوانند

               نام مرا به ننگ بیالایند                      اینان که افریده شیطانند

                                                                        فروغ ( دیوار- شکوفه اندوه )

         خانوم فیروزه مهاجر  در مقاله ای با عنوان    بحث روسپیگری در ادبیات معاصر فارسی

          درباره پدیده روسپی   و مراحل ان و سیر تحولاتش در این دیار  صحبت کرده و از  کتیبه

          چهار هزار سال پیش تا زمان حال و اینده  نوشته است.

         در تعبیر روسپی و فاحشه بودن زمانه حال انجا که به قول تلخ نوشته ها   خیلی از ما ها

          فاحشه ایم فاحشه هایی که قلم و شرافت و قدمت را میفروشیم برای صدها بار و ناممان

            تقدیس پاکی و متبرک است  سربراه و بی گناه و قصوری 

           یا به تعبیر مسیح علی نژاد   فاحشه گر انکس نیست که لباس و رخت از تن برکند  انکس

           است که عنان از زبان می کند و روح از ایمان و دل از وجدان خالی می کند  توجیه و تبریر می کند

           حکم می دهد و تکفیر می کند و ......

           

      ایا نسیم اش را این روزها نمی توان بیشتر از پیش استشمام کرد احساس شرافتمندانه ای که

      بوجودش بالید و افتخار کرد .

    ----------------------------------------------------------------------------------------------------

 ۱-  سلام فاحشه : هان!؟ تعجب کردي!؟
ميدانم در کسوت مردان آبرومند، انديشيدن به تو رسم و گفتن از تو ننگ است! اما ميخواهم برايت بنويسم.
شنيده ام، تن مي فروشي، براي لقمه نان! چه گناه کبيره اي…!
ميدانم که ميداني همه ترا پليد مي دانند، من هم مانند همه ام! راستي روسپي! از خودت پرسيدي چرا اگر در سرزمين من و تو، زني زنانگي اش را بفروشد که نان در بيارد رگ غيرت اربابان بيرون مي زند اما اگر همان زن کليه اش را بفروشد تا ناني بخرد و يا شوهر زنداني اش آزاد شود اين «ايثار» است!
مگر هردو از يک تن نيست؟ مگر هر دو جسم فروشي نيست؟
تن در برابر نان ننگ است. بفروش!
تنت را حراج کن…
من در ديارم کساني را ديدم که دين خدا را چوب ميزنند به قيمت دنيايشان، شرفت را شکر که اگر ميفروشي از تن مي فروشي نه از دين.
شنيده ام روزه ميگيري، غسل ميکني، نماز ميخواني، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده صالح داري، رمضان بعد از افطار کار مي کني، محرم تعطيلي!
من از آن ميترسم که روزي با ظاهري عالمانه، جمعه بازار دين خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم، چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پيش از افطار و پس از افطار مشغول باشم، محرم هم تعطيل نکنم! 

۲- مانی سخن نگفت 

۳- رفتار توهین امیز و تبعیض گرانه نیروهای انتظامی با مردم در مشهد

 ۴- سقوط ازاد ایران در رتبه فساد مالی 

 ۵- فاطمه رجبي: هواداران موسوي زنان سگ‌باز و مردان فاسد هستند

   ۶- چه کسانی دم سگ را میجنبانند  

                              

 

 

نوشته شده توسط آرمان در Fri 12 Jun 2009 و ساعت 0:7
شمعی در باد
                        

توسایه ای بیش نیستی در عمق افکار من
ولی من تو را احساس می کنم
در خیال خود،تو را لمس می کنم
هر ذرّه از وجود من
با تو ادغام می شود
آه
چه زیباست ساحل در خیال
چه زیباست جای پای تو
در کنار من
نسیمی خیالی و دل انگیز می وزد
و رقص گیسوانت
وای دل انگیز عشق خیالی را به یاد می آورم
من با تو
تو با من
هر دو با همیم
همه فقط در عالم خیال
می سوزم از تب عشق تو
چه زیباست وقتی به آغوش می کشم
تن گرم خیالی تو را
و می بوسم لبانت را
و در خیال خود تو را تمنّا می کنم
بر صخره ای نشسته ام
و از روزنه ی افق
تو را تماشا می کنم
اما فقط در عالم خیال...
                                                             

                                                    خسرو نکونام

                           -- ---- ----------------------------------------

                                            من زندگی را خواب می بینم
                                                          من رویایم را زندگی می کنم
                                   من حقیقت را زندگی می کنم  

                                                          احمد شاملو 

                                        

          
                                            

نوشته شده توسط آرمان در Mon 25 May 2009 و ساعت 22:55
یک قلب توانا
                                      

                                                 

زیاد شنیده و خونده ام که حافظه تاریخی برای ملت ها نشانه ای برای عبرت اموختن از گذشته و

سرمشقی برای  اینده است و گویا این حکایت جهانی انچنان جدیست که الکساندر سولژنیتسین

به قول خودش در مقابل فراموشی تاریخ  می ایستد تا انجا که بر پایه ضرب المثلی روسی که زاینده

ترسی تاریخی در مردم روسیه بوده که سر به زیر انداخته زمزمه کنان :(( نباید در گذشته کندو کاو کرد

و هر کس از گذشته نام برد و یاد کند یک چشمش را باید دراورد! )) گفت //هر که گذشته را فراموش

کندباید هر دو چشمش را دراورد!! //

دیروز فرصتی شد برای بار دوم و این بار بدون عجله و شتابی  فیلم یک قلب توانا ( a mighty heart 

  را دیدم که محور اصلی ان بر پایه داستان دانیل پرل خبرنگار روزنامه وال استریت ژورنال و مسئول

منطقه جنوب اسیایی این روزنامه به روایت کتاب همسرش (( یک قلب توانا زندگی و مرگ شجاعانه

همسرم دنی پرل)) بود  که در سال ۲۰۰۲ بوسیله خالد شیخ محمد گلویش  در برابر دوربین تلویزیون

بریده شد و جسد تکه تکه شده اش  در مردابی در حومه کراچی پیدا شد.

                                    

      

یاد پوینده و مختاری و شریف و فروهر ها و سعیدی سیرجانی و فرخزادهاو.... افتادم 

 و شاید  مشابهتی غلط بود  او میخواست با نفرت و سیاهی مبارزه کند.

   و اینان به روایت کلام فرخزاد  می خواستند: دیگران  را وارد سرای دانایی و عقل کنند در برابر

    انانیکه  در عین جهالت و نادانی و فریب من و تو  دانا و کاردان و یکه تاز  ادعای  تئونومی می کردند

   انچنان که: گویندگان ناشناسی بودند که باید کشته میشدند تا به محبوبیت انان در جوامع روشنفکری معاند افزوده شود

تا چماق بکاری ریشه زنند  یا  چشمها را دراورد تا با ضیافتی  خجل بودن پرویز پرستویی را جبران کرد

در همان مقاله روزنامه اعتماد نوشته بود  تا سال ۲۰۰۷  میلادی ۲۳۰ روزنامه نگار دیگر کشته شده اند

و نمیدونم ایا امار و ارقامش چهار رقمی شده یا نه  فقط شنیده ام  رفتن  امثال انانیکه 

با دوربینشان جهانی را به گریستن وا می داشتند 

 تا ان  خبرنگار ایرانی تبار بی بی سی  که در جریان جنگ ایران -عراق در حکومت صدام حسین اعدام

 شد یا زهرا کاظمی ها  تا    محمود صارمی ها  را که چه فرقی می کند نژادت چیست  یهودی  مسلمان

...................................................................................................................

۱- نه سال از کنفرانس برلین گذشت  و انچه بازتابش بود در روزهای اردیبهشت ماه و ( پخش تلویزیونی

کنفرانس و رقص- حکم  تعطیلی شانزده نشریه و روزنامه متفاوت اندیش و دستگیری و زندان .. )  

۲- ماریان پرل 

۳- مایکل وینتر باتوم / انجولینا جولی / a mighty heart

 ۴-  نام خلیج فارس و ایران از پوستر بازیهای کشورهای اسلامی حذف شد!

 

 

 

 

 

 

                                  

 

 

نوشته شده توسط آرمان در Thu 14 May 2009 و ساعت 1:14
ایام
                                    

                                              

    

شوي دموكراسي ايراني ، چنان رسانه ها را تحت اختيار خود درآورده است كه خبرنگاران جز رصد اخبار كانديداهاي مشابه الراي سوزه ديگري را نمي بينند. آنچه خارج از گود نه چندان داغ انتخاباتي در خيابان هاي پايتخت دراندشت ايران مي گذرد هرگز در هيچ رسانه اي باز نمي تابد. رسانه هاي ايراني هويت و مسووليت خود را فراموش كرده اند آنها بجاي "مردم" ، " قدرت" را گزيده اند. اصحاب رسانه چنان شيفه قدرت شده اند كه هر كدام سر سفره اربابي در انتظار سهمي از آنچه "فرصت" مي نامند نشسته اند.

و مردم اما، آنانكه لقلقه زبان  تشنگان قدرتند و سرواژه خطبه هاي انتخاباتي شان، در اين  خاك ويران، براي آرزوهاي "لئيمانه زميني" شان ، قهرمانانه مي جنگند. آنان شكم سير مي خواهند و شب آرام، اما ندارند. كساني كه اين سخن را غلو مي دانند تنها كافيست ذهن خود را براي يك روز از "تلاش" روزانه ، "برنامه" روزنامه ، "كار" روزمره  ، "جلسه " و "هزار" زهرمار ديگر خالي كنند و چندساعتي را به خيابان هاي شلوغ پايتخت بنگرند:

۹ صبح: كارگران آمده اند حرم امام تا با آرمانهاي او بيعت كنند "محجوب" يك چيزهايي را از روي كاغذ برايشان مي خواند حرفهايش يك جورهايي بي مفهوم است لغات بزرگي را بدون آنكه مفهومشان را بداند كنار هم چيده و غلط هاي املايي و انشايي فاحش را در جمع بي سوادان بلغور مي كند. متن سخنراني اش را بعدا به بهانه اي از او گرفتم تنها كه شدم، خواندم و خنديدم خواندم گريستم. محجوب همان كارگري است با سوار شدن بر موج انقلاب و سوسياليسم و با تكيه بر استعداد بي نظيرش سالهاست بر صندلي مجلس تكيه زده است.

۱۱ صبح: ميرحسين سخنراني مي كند كارگران دور او حلقه زده اند او برنامه هاي اصلاحي خود را مي گويد. سخنان كلي او گوش مرا كه كارم شنيدن و نوشتن است، مي آزارد كارگران جاي خود دارند. او مي گويد: "شرايط نبايد به حدي برسد كه كارگر از زندگي ساقط شود"، اما نمي داند كارگران ايران قبل از اين سخنان حكيمانه از زندگي ساقط شده اند. ديرحسين نمي داند كه در جلسه سخنراني او چند كارگر بدبخت از من كاغذ گرفتند تا به او نامه بنويسند.
وقتي همه برگه هاي يك خبرنگار  صرف دردنگاري كارگران مي شود او نمي تواند از كنار اين اتفاق بي تفاوت بگذرد. كارگران نمي دانند كه ميرحسين هنوز نه سر پياز است نه ته پياز، آنها گويا شرطي شده اند تا "ازخودبهتري" مي بينند نامه مي نويسند.
اين نامه نگاري ها زماني پرمعني مي شوند كه با خودكار و كاغذ يك خبرنگار نوشته شوند. ميرحسين بايد بداند آن نامه ها روي برگه هايي نوشته شده اند كه قرار بود روي آن برگه ها سخنان او نوشته شود. اميدوارم آن روز نرسد تريبوني كه امروز ميرحسين از آن سخن گفت فردا در دست طبقه كارگر بيافتد طبقه اي كه فقير است و از دانايي تهي. 

۹شب: شرق تهران، با يك آيت الله قرار مصاحبه دارم وارد مسجد كه مي شوم دفتر آيت الله را شلوغ مي بينم. يك ساعت مي نشينم تا سر او خلوت شود. ياد مطب دكتر ها مي افتم  مراجعه كنندگان كه اكثرا مفلوك و بيچاره اند ، غمگين و افسرده يكي يكي وارد دفتر آيت الله مي شوند و چند دقيقه بعد با نوعي اميد از آن خارج مي شوند هر كدام كه بيرون مي آيد آيت الله مي گويد: بعدي.
آخرين باري كه آيت الله "بعدي" مي گويد، من وارد مي شوم. آيت الله به گرمي احوال مي پرسد. مي گويم : "سرتان خيلي شلوغ است حاج آقا؟" ، پاسخ مي دهد: "مردم خيلي گرفتارند آقاجون."  آهي مي كشد و باز مي گويد: " مردم خيلي گرفتارند... ." او مي خندند مي گويد: "من گاهي وقتها بي اختيار مي خندم مي پرسند چرا مي خندي مي گويم به ريش خودم مي خندم به اين مي خندم كه ۳۰ سال پيش در دوران طاغوت بالاي منبر گفتم: آقاي محمدرضا شما اين سازمان اوقاف را در اختيار ما بگذاريد ما نمي گگذاريم حتي يك نفر فقير در اين كشور پيدا شود حالا ۳۰ سال است اوقاف دست ما است ولي... ."

۱۲ شب: مصاحبه تفصيلي ام با آيت الله تمام مي شود مترو يكي ساعتي هست كه تعطيل شده خيابانها خلوتند . سراغ آژانس را مي گيرم خوشبختانه همان نزديكي ها يكي هست. خستگي ۱۵ ساعت كار فكري ام را روي صندلي جلوي پرايد پهن مي كنم. خستگي من راننده را به حرف مي كشاند او ۲۲ سال بيشتر ندارد از كار و بارم مي پرسد ... من نيز از كار و بارش مي پرسم. او بيكار است و دربدر در جستجوي كار . پدرش نيز بيكار است پدرش نيز دنبال كار است. او بيمار است كمردرد دارد پدرش نيز بيمار است  بيماري خوني دارد. حرف كه مي زند از وجودش افسردگي مي بارد با او كه سخن مي گويم احساس مي كنم روبروي  آيينه ايستاده ام. از ماشين پياده مي شوم با اندوه و با يك يادگاري از او: برگه اي كه روي آن شماره اي را به هزار اميد نوشته : ۰۹۳۵ ... .

۱ بامداد: نمي توانم بخوابم خسته ام چشمانم مي سوزد كمرم درد مي كند زانوهايم، سرم، گردنم، بازوهايم، ياد خطرات محمدعلي كلي مي افتم آخر من كه پاركينسون نگرفته ام، چرا چنين افتاده و بيحالم. گرسنه ام اما حال ندارم اشتها هم ندارم نفس ندارم چيزي هم براي خوردن ندارم اما ياد سخن دوستم مي افتم كه اخطار داده اگر نخوري به زودي مي افتي، با خود مي انديشم به زودي نه، من همين الان افتاده ام. يك عدد كنسرو ماهي ميريزم توي ماهيتابه و گرم نشده برش مي دارم با نان و بي نمك سريع مي خورم كه مبادا خوابم بگيرد و مبادا اشتهايم كور شود و باز هم بدون شام بخوايم. امروز صبحانه و ناهار هم نخورده ام.

۶ صبح: "همراهم" رنگ مي زند جواب مي دهم الان مي آيم اما پاهايم تكان نمي خورد حال ندارم نمي توانم بلند شوم. نيم ساعت مي گذرد دوباره "همراهم" زنگ مي زند جواب مي دهم: مي آيم، نمي مي توانم بلند شوم نا ندارم. نيم ساعت مي گذرد دوباره همراهم زنگ مي خورد، مي گويم مي آيم، با زحمت فراواني بلند مي شوم. لباس مي پوشم مي روم. در آپارتمان را كه مي بندم "همراهم" زنگ مي خورد مي گويم، مي آيم.

۷ صبح: راننده مي گويد ۱۰۰ تومان ديگر بده، مي گويم اين مسير ۴۰۰ است مي گويم بعد از عيد ۵۰۰ شده، مي گويم خوب ۳۰۰ بوده بعد از عيد ۴۰۰ شده شما در واقع ۲۰۰ تومان بيشتر از قبل مي گيريد. ناگهان تن صدايش بالا مي رود كه آقا تو از قيمت بنرين خبر نداري، لاستيك گران شده، لوازم يدكي بهمان شده ... . ۱۰۰ تموان ديگر هم مي دهم و راه مي افتم. اين حديث روزانه من و ميليون ها ايراني ديگر است و حديث سازماني عريض و طويل است كه گويا نه به شغل تاكسيراني كه به شغل شريف گاوچراني مشغول است.
از تاكسي كه دور مي شوم خانمي سراسر سياهپوش جلويم را مي گيرد با لهجه اي آشنا مي گويد: "آقا مي خواهم بروم راه آهن پول ندارم ... ." نگاهش مي كنم ياد همسرم مي افتم ياد خواهرم ياد مادرم. مي دانم دروغ مي گويد اما دو تا پانصدي مي دهم و مي روم. صدايش ، روايت هاي آشنايي را در ذهنم تداعي مي كند صدايش كولي ها را ياد من مي اندازد.

۸ صبح: همكارانم كمي تا قسمتي ناراحتند علت را جويا مي شوم معلوم است حقوق فروردينشان پايين است بيشترين خقوق دريافتي ۳۵۰ هزار تومان است همه همكاران من تحصيلات ليسانس و بالاي ليسانس دارند... .

۱۱ ظهر: دوستي آمده است موسسه ما دنبال كار ، به او گفته اند خبرت مي كنيم من به او دلداري مي دهم اميدواري مي دهم تسلا مي دهم. او كه مي رود زنگ مي زنم جايي كه هفته پيش دنبال كار جديد رفته بودم آنجا براي مصاحبه. آنها جواب سربالا مي دهند من ناراحت مي شوم كسي دلداريم نمي دهد كسي نمي داند كه اين كار چشمهايم دارد كور مي كند.

۶ بعد از ظهر: صفحه اول اكثر روزنامه ها عكس و خبر ديدار كارگران با ميرحسين را تيتر نخست كرده اند. خوش به حال ميرحسين كه اين تيترها مي تواند قشر ضعيف جامعه را به سوي او بكشاند و خوش به حال كارگراني كه عكسشان در صفحه اول روزنامه چاپ شده، آن هم با "ميرحسين". حتما همه آنهايي كه امروز عكسشان توي روزنامه چاپ شده ، چند نسخه از آن را مي خرند و افتخار ثبت شده خود را توي فاميل پخش مي كنند و خوش به حال روزنامه ها كه تيرازشان چندتايي بالا رفته است امروز. و خوش بحال من كه مي توانم افتخار كنم آن خبر را من تنظيم كرده ام. آري خوش بحال ما مانكن هايي كه مفت و مجاني براي شوي بزرگ دموكراسي كار مي كنيم.

۸ شب : قرار است مراسم ختمي را پوشش دهم هنوز  شروع نشده است از كسي آدرس پارك شهر را مي پرسم مي گويد : "براي چي مي خواي بري اونجا؟" مي گويم: "براي قدم زدن براي استراحت"، نيشش باز مي شود :" كه ميري براي قدم زدن؟" مي گويم:" آره"، نيشش تا بناگوش باز مي شود،  صدايش كلفت مي شود و صورتش زشت مي شود: "آقاجان اونجا پر از ابنه اي هست، اونجا الان بري همه جا پر از كونه، هم هم جنس بازاي تهران الن اونجان."

۸/۳۰ شب: زانوهايم درد مي كند بدنم سست است خسته ام تصميم گرفته ام در اولين فرصت بروم بيمارستان اما كدام پيش دكتر؟ نمي دانم.  چشم پزشك؟ دندان پزشك؟ اورولوژيست؟ مغز و اعصاب؟ قلب ؟ يا ... . يا اصلا چرا بيمارستان، شايد هم تيمارستان و مركز توان بخشي؟ نمي دانم قبل از همه اينها وارد يك طباخي مي شوم تا كله پاچه بخورم. پدرم هميشه كله پاچه مي خريد مي گفت براي استوخان خوب است و مادرم هميشه مخالفت مي كرد مي گفت با مزاج من سازگار نيست.
اين اولين بار است تنهايي مي روم طباخي، روي ديوار تنها يك تكه كاغذ الصاق شده ، متني كه با قلم نستعليق روي آن نوشته اند ، مرا به وجود يك هارموني تراژيك در سطح كشور مطمئن مي كند: "اين طباخي طبق وصيت حاج فلاني، ۲۷ سال است سود حاصله خود را در اختيار مستمندان قرار مي دهد باتوجه به تاييد نيروي انتظامي تقاضا مي شود ما را در ادامه اين كار ارزشمند ياري فرماييد."

۹ شب: وارد حسينيه مي شوم يكي با سوز و ناله چنان مصيبت مي خواند كه گويا مادر خودش همين الان مرده است او را مي شناسم مداح معروفي است چند سال پيش براي يك "مراسم جشن و سرور" دعوت كرديم آمد ۲۰ دقيقه خواند و يك پاكت گرفت توي پاكت دو تا تراول ۵۰ هزار توماني بود. ياد فيلم "چند ميگري گريه كني" افتادم و ياد خيلي چيزهاي ديگر.
حسينيه بزرگ است اما مجري مراسم چندبار از مردم در حواست مي كند، جلوتر و جمع تر بنشينند تا براي تازه واردين جا شود. تعجب مي كنم من در جلسات بسيار مهمتري بوده ام جلساتي به مراتب معنوي تر با سخنران هاي بزرگ و انديشمند و مدعوين "صاحب نفوذ" اما، اين شلوغي را تجربه نكرده بودم. سخنران مراسم تاكيد كرد كه حتما امسال ايام فاطميه مانند ايام محرم و روز عاشورا برگزار شود و هيئت ها رسما بريزند توي خيابان و به سر و سينه خود بزنند.

۱۰ شب: سخنران مصيبت كربلا را مي خواند و از منبر وعظ پايين مي آيد مجري اعلام مي كند آقايان جهت صرف شام به ... در اين لجظه ناگهان جمعيت هماهنگ بلند مي شوند به پشت مي چرخند و به سمت در خروج هجوم مي آورند من بين جمعيتم نزديك است خفه شوم با خود مي گويم چه عجله اي است چرا اينقدر عجله مي كنند.
به توصيه همكارم پشت سر جمعيت مي روم زيرزمين براي شام آخرين قسمت آخرين رديف دو تا غذا مي گيرم يكي براي خودم و ديگري براي همكارم. تا او بيايد چندين نفر دست به غذاي او مي برد اما من نمي گذارم اين غذا براي همكار من است. همه مي خورند هنوز همكارم نيامده است حالا نگه داشتن اين يك غذا از نگهباني موزه لوور هم سخت تر است.
منتظرم همكارم غذايش را تمام كند برويم.  همكار من هميشه غذاي خود را تندتند مي خورد اين چند دقيقه يك فراغت اجباري برايم پيش آمده تا به مردم نگاه كنم. در اين چند دقيقه صحنه هايي ديدم كه مرا بهت زده كرد.
من فقر را چشيده ام اما هيچوقت تصور نمي كردم روزي برسد كه از ته مانده غذاي مردم قوت لايموت جمع كنم پدرم نيز هرگز چنين كاري نكرده است اما اينجا در قلب پايتخت ، پشت مجلس شوراي اسلامي ، در زير زمين حسينيه اي معروف اين صحنه را ديدم.
۱۴ ، ۱۵ نفر بدون اينكه هم را بشناسند پلاستيك به دست افتاده بودند به جان تك دانه هاي برنج و تكه هاي مرغ انها هرچه ته مانده بود جمع مي كردند. ابتدا فكر كردم براي پرندگان و ... جمع مي كنند اما ديدم يكي از آنها كه دور و بر همكارم مي پلكيد تكه درسته مرغ را از بشقاب همكارم برداشت و انداخت توي پلاستيك كنار برنج هاي جمع كرده اش. رفتم جلو به همكارم گفتم : "باباجان خودت بخور اينها مي برند اينارو حيف و ميل مي كنند" گفت: " نه اينها خودشون مي خورند." باور نكردم. خبرنگار هميشه فضول است رفتم از خود "مرد" پرسيدم: " گفتم اينها را كي مي خوره؟" گفت: "خانواده ام!!!!"
مرد ديگر ي يك بطري نوشابه خانواده گرفته بود و نه مانده ها نوشابه ها را جمع مي كرد ... . همكارم نگاهي به او كرد و نگاهي به من و نگاهي به آسمان: خدايا شكر ... .

۴ بامداد: اينجا ايران است، سرزمين بي روح، سرزمين بينوايان، هنوز نمي دانم آيا اين متن را منتشر مي كنم يا مي گذارم كنار همه آنهايي كه هرگز منتشر نخواهند شد... .

سالانه شوي دمكراسي در اين كشور ميلياردها تومان هزينه بر جاي مي گذارد "مردم" شاه بيت ترانه سرايان اين شوي بزرگ هستند. خبرنگاران، قدح بدستان اين مجلس بزم اندك قدرتمندانند و سرمايه داران، كامروايان اصلي اين بدمستي ها. و خارج از اين ميخانه ، اين مردم فقير و بدبختند كه بي بهره از  اين بزم هاي سياسي ، خيابان به خيابان در انتظار لقمه هاي صدقه و خيرات هستند.

 برگرفته از وبلاگ  باید دادبزنی ( خانه هوادران میر حسین موسوی )

 

---------------------------------------------------------------------------------------------------

 ۱- شمس الواعظین و خلیج فارس 

۲- از نام خلیج فارس نمیتوان گذشت.

نوشته شده توسط آرمان در Thu 30 Apr 2009 و ساعت 14:31