تبليغاتX
bitter tulip
bitter tulip
  دلم برات تنگ شده.....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ...... ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگاهت رو نگاهم مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم استشمام كنم....رد احساست روي دلم جا مونده ... ميتونم تپشهاي قلبت رو بشمارم...........چشماي بيقرارت هنوزم دارن باهام حرف ميزنن.......حالا چطور بگم تنهام؟؟چطور بگم تو نيستي؟؟چطور بگم با من نيستي؟؟آره!خودت ميدوني....ميدوني كه هميشه با مني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....آخه...تو،توي قلب مني...آره!تو قلب من....براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي...براي همينه كه ميتونم دوريت رو تحمل كنم...آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم....ديگه نميتونم تحمل كنم...دستامو ميذارم رو صورتم و يه نفس عميق ميكشم....دستامو كه بو ميكنم مست ميشم...مست از عطر ت. صداي مهربونت رو ميشنوم ...و آخر همهء اينها...به يه چيز ميرسم.....به عشق و به تو.....آره...به تو....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم

بی انتظار
         

همواره تاریخ گواه و شاهدی بوده که هرگز با تکیه بر اهرم فشار و زور نمیتوان چیزی را برای ابد تحمیل کرد و در این میان وجود یک زمینه و یک روزنه  میتواند این تابو را  بشکند

و در این میان هر چه بیشتر اصرار و ابرام بیشتر متقابلن تلاش برای رهایی و ایجاد  محیطی بازتر نیز بیشتر خواهد بود و به قول دوستی ایجاد این اهرم و محدودیت غیر عقلانی و بیشتر

ایدولوژیک گرایانه نا امنی را رواج فزونتری خواهد داد. شاید چند روز یا هفته ای نگذشته باشد که برای جهانیان گفته شد کشورم کشور ازادیست و همه چیز ان برروالی قانون مدار به پیش

میرود و 98% درصد مردمش ان را از صمیم قلب خواستارند و اگر فقر و تورمی است خب همه جا هست؟ و ما کمتریم و منحنیمان رو به نزول تورم به پیش است! 

 

 

 اما انچه را میتوان دید ( هر چقدر که خود سانسوری کنی باز گریزی از حقیقت نیست ) خلاف و نقض ان را نشان میدهد نمونه بارزش را این روزها زیاد شنیده ام و شاید حضور گلشیفته

فراهانی در امریکا نقل روز باشد و تلاشش برای رسیدن به مرزهای جهانی و موفقیت و اغاز زندگی دلخواه و گریختن از محدودیتهای گذشته است   

                                                        

                                                                                              

 یا شنیدن خبر پناهندگی یا ناپدید شدن مهدی جعفر زاده قلی عضو تیم ملی کاراته ایران در برلین المان  یا   قدیمی تر پناهندگی چهار کشتی گیر نیروهای مسلح در کاراکاس ونزوئلا در سال 1361

                                                                  عجیبه ولی انگار میشه  بهم مرتبطش کرد و ارتباطی یافت:

خروج میترا حجار ( مدتی بعد از بازی در فیلم زمستان است / رفیع پیتز 

                                                 

 

   خروج گلشیفته فراهانی ( مدتی بعد از بازی در فیلم  علی سنتوری / داریوش مهر جویی )  یا  خروج سوسن تسلیمی ( مدتی بعد از بازی در فیلمهای باشو غریبه کوچک و مادیان/ علی ژکان )

                                                                                               

 عجیبه اما انگار هانیه علی سنتوری خود پیش بینی کرده بود: من هم اگر روزی مثل سوسن تسلیمی بروم شاید جایزه را بگیرم  سوسن تسلیمی اگر می ماند سوسن تسلیمی نمی شد چون ما ملت

 مرده پرستی هستیم .... تو همیشه وقتی نباشی قهرمان میشوی.... علی سنتوری خود منم ... میروم و همه چیز تمام میشود  .  

 ایا تا زمانیکه افکار و نگاهمان را بازتر نکنیم میتوانیم امیدی داشته باشیم که شاید افکارات ماکیاولی را کمتر و کمتر کنیم و یا نه سعی فزونتر می کنیم در این بی تفاوتی مطلق خود ابزاری ایجاد کنیم که بندهایمان را سفت تر و محکم تر کنیم و همچون عروسکان کوکی به چپ و راست بچرخیم و چرخانده شویم چرا که فقط میخواهیم به هر ننگی زندگی کنیم !

 --------------------------------------------------------------------------------------------------

1- صحبتهای گلشیفته فراهانی در کشاکش رفتن و نرفتن به امریکا :  من در مقابل تمام زجرهایی که در هر فیلمی کشیدم هیچ انتظاری از مخاطبینم ندارم هیچ… حتی شاید با گوجه فرنگی و تخم‌مرغ از من استقبال کنند ولی من تمام خودم را گذاشتم… هدیه‌ای که هرگز پس گرفته نمی‌شود. عاشقانه به خاکم، به مردمم، عشق می‌ورزم و هرچه کردم برای آنها بوده و خواهد بود…

بی‌انتظار..... بی انتظار ......

 

 2- شاید همان اهرم ها  دردهای مشترک را به غده های سرطانی می رسانند

 3- به چشم انتظار چه نامها و اسامی جدیدتری باید بود و نگریست؟

نوشته شده توسط آرمان در Thu 9 Oct 2008 و ساعت 13:6
بی رنگ یا ....
    

  

 

اگر حوصله پیگیری شبکه های خبری تلویزیونی را داشته باشید حتما پی برده اید که خبرهای مربوط به قتل و کشت

 

کشتار و مرگ ومیر در راس خبرهای انها قرار دارد البته روشن است که نه  هر قتل و کشتار و مرگ و میری!

 

گویا کشورها و مناطق مختلف جهان از سلسله مراتب خاصی در نظام ترجیحات گردانندگان رسانه ها بر خوردارند

 

و بنابر این جایگاه خبر مرده ها و کشته های انها مورد پوشش قرار می گیرد اگر یک سرباز امریکایی در عراق

 

کشته شود معمولا در راس گزارش رسانه ها بازتاب می یابد از جمله در شبکه های ایرانی گاهی زخمی شدن یک

 

سرباز امریکایی هم تا همین حد اهمیت پیدا می کند .

 

خواهید گفت که منظور از این نوع پوشش دادن یاد اوری به تله افتادن ایالات متحده در بحران عراق است. مسلما

 

منظور همین است اما گزارش لحظه به لحظه از یک رویداد طبیعی در امریکا که سبب مرگ تعدادی انگشت شمار

 

شده چه علتی دارد؟ انهم لابد برای نشان دادن فلاکت ابر قدرت قرن و فروپاشی ان در اینده ای نزدیک است!

 

(  نمیدونم تا الان چند صدمین بار این کلمات را شنفته ام ؟ )  صرف  نظر از انگیزه بزرگنمایی خبر مرگ امریکایی ها

 

اسرائیلی ها  اروپایی ها یا حتی اعراب ( یا هر که را که نمی خواهیم سر به تنشان باشد) نباید فراموش کرد

 

که این نوع پوشش خبر به نا متوازن در واقع القای تلویحی

 

این نکته به مخاطبان است که خون برخی از خون برخی دیگر در این جهان رنگینتر است .

 

سقوط هواپیما در بیشکک پایتخت قرقیزستان با مرگ  چهل هموطن همراه بود اما رسانه های خبری چنان ارام و بی صدا

 

از کنار ان گذشتند که گویی به قول یزدی ها  : نه خانی امده و نه خانی رفته است .

 

اگر همین حادثه برای چهل امریکایی یا اروپایی پیش می امد ایا بازتاب خبری ان در داخل و خارج از کشور به همین

 

اندازه بود؟ وقتی یک شبکه خبری مثلا زخمی شدن دو سرباز امریکایی در عراق را در راس خبرهای خود قرار می دهد

 

و در همان حال خبر کشته  و زخمی شدن 50 یا 60 تن از چریک های تامیل و یا مردم سریلانکا را در انتهای اخبار خود

 

نیز منعکس نمی کند چه معنایی دارد؟ در سال گذشته 5 هزار نفر در جنگ داخلی سریلانکا جان باختند ایا اصلا کسی

 

احساس می کند که در این جزیره کوچک جنگی خونین در جریان است؟   گویا خون مردم سریلانکایی به رنگی دیگر

 

است و شاید هم بی رنگ است!

 

 

بی رنگ یا به رنگ دیگر – احمد زید ابادی ( شهروند امروز شماره 62  یکشنبه 17 شهریور 1387 )

 

نوشته شده توسط آرمان در Thu 2 Oct 2008 و ساعت 15:46
مرگ یا زندگی
  دیریست گالیا !  
              هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست
      هر چیز رنگ خون و اتش دارد این زمان 
 هنگامه ی  رهایی لبها و دست هاست 
        عصیان زندگی است  
           در روی من مخند!           
            شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!       
          بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!
   بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!  ( هوشنگ ابتهاج )
     
 
 
هر وقت بهش فکر میکنم نمی تونم تصمیم بگیرم که در طی این مسیر زندگی کدومیک را بیشتر لمس کرده ام زندگی یا روز مرگی روزانه که دست کمی از مرگ نداشته و ندارد و شاید به تعبیری
 
برادر خوانده اش باشد ! 
 
وقتی در این مدت بیشتر و بیشتر فرو می رم به خودم حق می دم که این چنین باشم چرا که این چنین بوده و این چنین خواسته شده را براحتی پذیرفته ام و در نقشش کاملن غرق شده ام. 
 
 در محیط زندگی که در طول سالش به هزاران بهانه و توجیه منطقی و غیر منطقی ( که قطعن بیشتر است ) و در طول ماهها و هفته هایش مفهوم مرگ و عزاداری را براحتی میتوان دید اصلن
 
  شاید زندگی مفهوم مسخره ای است .
 
 از انجا که پرورش مفهوم مرگ را میتوان ساده تر پذیرفت و با هر سازی با ان رقصید و برعلیه زندگی شعار مرگ داد و همه را دشمن زندگی تصور کرد و .....
 
 نگاهی که به اطرافم می کنم و اندکی می بینم و می شنوم از مفهومش در حیرتی فرو می روم که چرا سهمم از این زیستن در چنین دیاری و چنین زمانه ای بوده؟ 
 
ای کاش در عصر پارینه سنگی می زیستم شاید حداقل ان زمان( به مانند امروز) تمدنی نبود و دلم خوش بود هنوز مفهوم انسان بودن را نمی دانم و اموزش و پرورشی نداشتم بی خاصیت
 
 که مغزم را پر از واژه های کنم که سالیان دراز برای ان مفهومی وجود نداشت و همان نخستین بودم که اتش و سنگ را از ادمیت می دانستم و خلاقیتی که اگر بتوان ان را جنین نامید
 
 و شاید سیاهی لشگری نبودم برای ایفای نقشم که  در دل خوشی  اش نام مدرک برایش بی معنا بود.
 
ای کاش زیستنم در سرزمینی بود که زندگیش بارها ارزشش  از مرگ بود انجا که شادی هدف اغازین بود و برای خواستنش انجنان نبود که ابتدا سهم مرگ را باید  می پرداخت یا برای
 
ان بدانم جنسیتم چیست؟ تا که هر روز برایش ارزوی مرگ دیگران را فریاد کشم   سیاهی را بر  سفیدی و صورتی ترجیح دهم   بپذیرم قدمم را کجا بردارم  تا مبادا جای روم که ورودش
 
ممنوع است ( طبق دستور مدیران راه و ترابری  و معاونت راهسازی  کرمان در این اداره کل ورود ارباب رجوع زن ممنوع است
 
 ای کاش خود خودم بودم نه خود دیگرانی که در شعار زدگی هایشان غرق شده ام  و دلخوشی زندگیم اندک تحمل شادی معینی نبود که مبادا خطوط قرمزها را بشکنم 
 
خودی که روح مرده اش را هر روز تحمل می کند و خود فریبی اش را با دیگران عادلانه تقسیم می کند و مرثیه نیستی و مرگ را برای همنوعانش صمیمانه و با اغوش باز تقدیم می کند
 
         هنوز در اغاز این راهمم که کدامین سهمم بیشتر است سهم زیستم یا سهم مردنم
                                                             

  ----------------------------------------------------------------------------------------------

 ۱- معرفی وبلاگ درد مشترک در مسابقه وبلاگ نویسی 2008   

 ۲- ریپکس الت تناسلی مردان متجاوز را تکه تکه می کند!

نوشته شده توسط آرمان در Sat 27 Sep 2008 و ساعت 17:36
پریا
                                            برای  تمام پریای  سفری     

  

يكي بود يكي نبود
زيرِ گنبدِ كبود
لُخت و عور تنگِ غروب سه تا پري نشسته بود.


زار و زار گريه مي كردن پريا
مثِ ابرايِ بهار گريه مي كردن پريا.
                                                                      

گيسِ شون قدِ كمون رنگِ شبق
از كمون ُبلَن تَرَك
از شبق مشكي تَرَك.
روبروشون تو افق شهرِ غلاماي اسير
پشت شون سرد و سيا قلعه افسانه ي پير.

از افق جيرينگ جيرينگ صداي زنجير مي اومد
از عقب از توي برج ناله ي شبگير مي اومد...

ـ پريا! گشنه تونه؟
پريا! تشنه تونه؟
پريا! خسته شدين؟                                   
مرغ پر بسته شدين؟
چيه اين هاي هاي تون
گريه تون واي واي تون؟



پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه ميكردن پريا
مث ابراي بهار گريه مي كردن پريا


 پرياي نازنين
چه تونه زار مي زنين؟
توي اين صحراي دور
توي اين تنگ غروب
نمي گين برف مياد؟
نمي گين بارون مياد؟
نمي گين گرگه مياد مي خوردتون؟
نمي گين ديوه مياد يه لقمه خام مي كند تون؟
نمي ترسين پريا؟
نمياين به شهر ما؟

شهر ما صداش مياد، صداي زنجيراش مياد-

پريا!
قد رشيدم ببينين
اسب سفيدم ببينين
اسب سفيد نقره نًل
يال و دُم اش رنگ عسل،                               
مركب صرصر تك من!
آهوي آهن رگ من!                              
گردن و ساقش ببينين!
باد دماغش ببينين!


امشب تو شهر چراغونه
خونه ي ديوا داغونه
مردم ده مهمون مان
با دامب و دومب به شهر ميان
داريه و دمبك مي زنن
مي رقصن و مي رقصونن
غنچه ي خندون مي ريزن
نُقل بيابون مي ريزن
هاي مي كشن
هوي مي كشن:
شهر جاي ما شد!
عيد مردماس، ديو گله داره
دنيا مال ماس، ديو گله داره
سفيدي پادشاس، ديو گله داره
سياهي رو سياس، ديو گله داره
پريا!
ديگه توكِ روز شيكسته
دَراي قلعه بسته
اگه تا زوده بُلن شين
سوار اسب من شين
مي رسيم به شهر مردم، ببينين: صداش مياد
جينگ و جينگ ريختن زنجير برده هاش مياد.


آره ! زنجيراي گرون، حلقه به حلقه، لابه لا
مي ريزن ز دست و پا.                                              
پوسيده ن، پاره مي شن،
ديوا بيچاره ميشن:
سر به جنگل بذارن، جنگلو خارزار مي بينن
سر به صحرا بذارن، كوير و نمك زار مي بينن

عوضش تو شهر ما... آخ ! نمي دونين پريا
دَراِ درجا وا مي شن، برده دارا رسوا مي شن
غلوما آزاد مي شن، ويرونه ها آباد مي شن
هر كي كه غصه داره
غمشو زمين ميذاره.
قالي مي شن حصيرا
آزاد مي شن اسيرا.
اسيرا كينه دارن
داس شونو ور مي ميدارن
سيل مي شن: شُرشُرشُر!                    
آتيش مي شن: گُرگُرگُر!
تو قلب شب كه بد گِله
آتيش بازي چه خوش گِله!

آتيش! آتيش! - چه خوبه!
حالام تنگ غروبه
چيزي به شب نمونده
به سوز تب نمونده
به جستن و واجَستن
تو حوض نقره جَستن...

الان غلاما وايسادن كه مشعلا رو وردارن
بزنن به جون شب، ظلمتو داغونش كنن
عمو زنجير بافو پالون بزنن وارد ميدونش كنن
به جائي كه شنگولش كنن
سكه ي يه پولش كنن:
دست همو بچسبن
دور يارو برقصن
 حمومك مورچه داره، بشين و پاشو در بيارن
 قفل و صندوقچه داره، بشين و پاشو در بيارن
پريا! بسته ديگه هاي هاي تون
گريه تون، واي واي تون

پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي بهار گريه مي كردن پريا ...

ـ پرياي خط خطي
لخت و عريون ، پاپتي!
شباي چله كوچيك
كه زير كرسي، چيك و چيك
تخمه مي شكستيم و بارون مي اومد صداش تو نودون مي اومد
بي بي جون قصه مي گف حرفاي سر بسته مي گفت
قصه ي سبز پري زرد پري،
قصه ي سنگ صبور، بز روي بون،
قصه ي دختر شاه پريون، -
شما ئين اون پريا!
اومدين دنياي ما
حالا هي حرص مي خورين، جوش مي خورين، غصه ي خاموش مي خورين
كه دنيامون خال خالي يه، غصه و رنج خالي يه؟

دنياي ما قصه نبود
پيغوم سر بسّه نبود.
دنياي ما عيونه                                  
هر كي مي خواد بدونه:
دنياي ما خار داره
بيابوناش مار داره                                                
هر كي باهاش كار داره
دلش خبردار داره!

دنياي ما بزرگه
پر از شغال و گرگه!

دنياي ما - هي ،هي ، هي !
عقب آتيش – لي ، لي ، لي !
آتيش مي خواي بالا تَرَك
تا كف پات تَرَك تَرَك ...

دنياي ما همينه
بخواهي نخواهي اينه!

خوب، پرياي قصه!
مرغاي پرشيكسته!
آبِ تون نبود، دونِ تون نبود، چائي و قليون تون نبود؟
كي بِتون گفت كه بياين دنياي ما، دنياي واويلاي ما
قلعه ي قصه تونو ول بكنين، كارتونو مشكل بكنين؟

پريا هيچ چي نگفتن، زار و زار گريه مي كردن پريا
مث ابراي باهار گريه مي كردن پريا.

دس زدم به شونه شون

پريا جيغ زدن، ويغ زدن، جادو بودن دود شدن، بالا رفتن تار شدن،
پائين اومدن پود شدن، پير شدن گريه شدن، جوون شدن خنده شدن،
خان شدن بنده شدن، خروس سر كنده شدن، ميوه شدن هسته شدن،
انار سر بسته شدن، اميد شدن يأس شدن، ستاره ي نحس شدن ...


وقتي ديدن ستاره
به من اثر نداره:
مي بينم و حاشا مي كنم، بازي رو تماشا مي كنم
هاج و واج و منگ نمي شم، از جادو سنگ نمي شم -
يكي ش تُنگ شراب شد
يكي ش درياي آب شد
يكي ش كوه شد و زُق زد
تو آسمون تُتُق زد ...

شرابه رو سر كشيدم
پاشنه رو ور كشيدم
زدم به دريا تر شدم، از آن ورش به در شدم
دويدم و دويدم
بالاي كوه رسيدم
اون ور كوه ساز مي زدن، هم پاي آواز مي زدن:

 دلنگ دلنگ! شاد شديم
از ستم آزاد شديم                    
خورشيد خانم آفتاب كرد
كلّي برنج تو آب كرد:


خورشيد خانوم! بفرمائين!            
از اون بالا بياين پائين!


ما ظلمو نفله كرديم
آزادي رو قبله كرديم.


از وقتي خلق پا شد
زندگي مال ما شد.


از شادي سير نمي شيم
ديگه اسير نمي شيم


ها جَستيم و واجَستيم
تو حوض نقره جَستيم


سيب طلا رو چيديم
به خونه مون رسيديم.

بالا رفتيم دوغ بود                                       
قصه ي بي بي م دروغ بود،
پائين اومديم ماست بود                             
قصه ي ما راست بود:
                                                     
قصه ما به سر رسيد
قلاغه به خونه ش نرسيد،
هاچين و واچين
زنجيرو ورچين                                                                  

 ( احمد شاملو )                                

          ----------------------------------------------------------------------------------------

    ۱- هفتمین سالگرد تولد اولین وبلاگ فارسی ( ۷ شهریور ۱۳۸۷ )

    ۲-مسابقه جهانی وبلاگنویسان 2008

نوشته شده توسط آرمان در Mon 15 Sep 2008 و ساعت 1:25